.

.

خانه باران /نرگس شمس


 

فنجان پر از بغض و هوای شهر دلگیر است

در گوشه ی دنجی کنارم شعر میخواند

من دوست دارم در نگاهم بیشتر باشی

چشمان تو این چیزها را خوب می داند!

 

سرگرم دستان توأم وقتی که می لرزد

دلواپسی های تو را آهسته می خندم

وقتی مجال با تو بودن نیست تا فردا

در را میان لرزش دست تو می بندم

 

حالا دو دستت خیس، لب هایت غم انگیز است

هستی کنارم ساکت و آرام تا هر جا...

هر چند خوشبختیم اما باز می ترسم

برگردی و عاشق شوی تنهایی خود را!

 

این خانه را هم عاشقش کردی، نگاهش کن!

عکس تو را بر روی قلبش قاب می گیرد

این جا پر است از چشم های تو ولی قلبم

عاشق تر ست از خانه و دلسرد می میرد

.

.

.

.

 حالا سرازیر است بغض من از این فنجان

دارم خیالاتی تر از هر روز می میرم

داری کنارم شعر می خوانی...نمی فهمی!

هر روز با رؤیای تو درگیرِ درگیرم

 

خانه پر از باران شده بی چشم های تو

مردم مرا دیوانه می خوانند و پر دردم

این جا دوباره با خیالت زنده ام برگرد

من زندگی را پای عشق تو رها کردم!!!