میز های بدون بعدازظهر
کلماتی که سخت خسته شدند
هذیان ها اتاق را خوردند
خواب هایم به تخت بسته شدند
زاویه سمت راوی ِ بعدی است
روح من در تدارک جسم است
اتفاق عجیب تر آنکه
سنگ قبرم همیشه بی اسم است
وسط حرفهای طولانی
پای بیداری اش اگر می ماند
یا خودش را به تخت می بست و
یا خودش را به قرص می چسباند
بین ابری که شکل چشم تو شد
مثل هر شب اتاق باران داشت
اثر قرص توی دستش بود
و نگاهی به عمق لیوان داشت
خاطراتش کمی به هم خوردند
مشکلش را به زور حل می کرد
وسط آن همه گرفتاری
بالشش را فقط بغل می کرد
زندگی صاف می خورد بر من
و خطوطی که می شود ممتد
آنکسی که دلیل رفتن بود
قسمش می دهد که برگردد