رنج ، این حقیقت انکارناپذیر عالم هستی بار گرانیست بر دوش بشر که گویی هرگز آدمی را، تا آن زمان که جان در بدن دارد، رها نخواهد کرد. این احساس نا خوشایند خواه با خطاهای روانشناختیمان به خود تحمیل شده باشد و خواه چیزی نهفته در ذات زندگی باشد که تا آخرین قدم دوشادوش ما بیاید چیزیست که به زندگی ما معنی می دهد و لذت زیستن بدون بودن آن معنایی نخواهد داشت.
همان حسی که احمد شاملو آن را مایه زیستن و زنده بودن میداند، آنجا که میگوید:
من زندهام به رنج / میسوزدم چراغ تن از درد…
خاستگاه رنج، تمایلات، الگوهای فکری، الگوهای رفتاری و شرطیسازی افراد است. تجربهای از نارضایتی، ناخوشایندی و بیزاری است که در اثر مواجهه با آسیب یا تهدید در افراد شکل میگیرد؛ همان عنصر اساسی که بعد منفی پدیدههای احساسی را به وجود میآورد.این حس نا خوش آیند ریشه در ناتوانی انسان در پیدا کردن معنا و مفهوم برای زندگی دارد. بنابراین انسان تنها زمانی میتواند به زندگی با همه سختیها و مرارتهایش، آری بگوید که برای رنجهای به ظاهر بیهوده زندگی معنایی ژرف بیاید.
بنا
به نظر« شوپنهاور»، حقیقت انسان در قدرت اراده اوست و همین اراده منشأ
مشکلات انسان و در نهایت بدبینی و ناامیدی است. شوپنهاور معتقد بود اراده
همان خواست و میل است و این خواستنها و امیال انسانها آنقدر زیاد است که
برآورده ساختن آنها ممکن نخواهد بود.
بنابراین در برابر هر
آرزویی که برآورده می شود، دهها آرزوی دیگر هست که برآورده نمیشود. پس
این امیال نامحدود در برابر کامیابیهای محدود قرار میگیرند و همین مسئله
رنجی دائمی را برای بشر ایجاد میکند و در نهایت ملال و بیهودگی را به بار
خواهدآورد .
برای شوپنهاور، منبع واقعی رنج بشر، مسئلهٔ
«زمانآگاهی» است ــ همان چیزی که ما را از حیوانات متمایز میکند.
بههرحال تمام موجودات زنده دچار لذتها و دردهای
جسمانی
میشوند، اما حیوانات چون در بندِ گذشته و آینده نیستند، از نگرانی و
اضطرابِ اضافی آزادند. آدمها افسوس میخورند که گذشته را نمیتوان عوض
کرد، و به آینده امیدوارند که آن هم معمولا به جایی نمیرسد. شوپنهاور با
ارجاع به برهانِ ژان-ژاک روسو، گفت که خودآگاهیِ انسان باعث تشدید دردهای
زندگی شده است بدون آنکه بر لذتهایش بیفزاید. و حتی وقتی به آرزوهامان
میرسیم، نمیتوانیم حفظشان کنیم. عشق میپژمرَد، دوستیْ میمیرد،
دستاوردها و دارایی ها از دست می روند.
دشواری هایی که انسان در زندگی اجتماعی اش و در تقابل با عرف وعادات و فرهنگ حاکم که می خواهد همه را به یک شکل و به مثابه ربات های مسلوب الاختیار در آورد که فعالیت و بود و نبودشان موقوف به فشردن دگمه ای است.
مثل همان برادر بزرگ رمان 1984 که مراقب ریزترین و جزئی ترین حرکات برادران کوچکتر است تا خدشه ای به نظم مسلط مقرر شده,وارد نیاید.
قطعا اینهمه زیر ذره بین بودن و گرفتار محدودیت و محروم شدن به مذاق محکومان به این رنج خوشایند نمی آید.خاصه اگر طرف دعوی ، شاعر حساسی چون سعید سلطانی طارمی باشد و بخواهد این رنجهای تحمیلی را در خاطره های ازلیش بازتاب دهد.
صحبت از خاطره های ازلی شد ، آخرین کتاب این شاعر کارکشته و اندیشمند که رنجنامه اش را از حیات اسفناکی که هستی و نیستی شاعر را به تبع معادله های ناعادلانه در منگنه ای از رنج می فشاردبا زبانی چند لایه و دو پهلو بیان می کند و سطر سطر دلنوشته هایش سرشار از کد ها و سر نخ ها و تداعی معانیی است که عمق ستایش انگیزی به شعر هایش می دهد. مشکل است که این سطرها را بخوانی و با وجود آشنایی با مضایق کلام و شگردهای شاعری جناب طارمی را تحسین نکنی که چطور شخصی ترین خاطره و حس و دریافتی را که دارد می تواند به دنیایی به وسعت خاور میانه تعمیم و تسری بدهد :
آن دامن سپید
آن قهوه آن دهان
آن راه پر گره پرپیچ و خم که ما را
تا پیچ انتهایی تاریخ می کشید
یادت که هست
در کوچه های زنجان ازمیر قاهره
در قهوه خانه ها
و آن اتاقهای کوچک بی آفتاب
ترکیب میشدیم
تا واژه ای مرکب و بی معنا
دریک ترانه عربی ترکی
یا فارسی شویم
همانطور که در سینما فیلمساز مولف داریم، یعنی هنرمندی که سبک خاص او و کنترل کاملش برتمام عناصر تولید، امضا و مهر شخصی و منحصر به فردی را در فیلم نمایان می سازدمفهوم ومعنایی خاص که فقط او می تواند با استفاده از ابزار فیلمسازی ، از دریچه ذهن و شخصیت خود در فیلم ایجاد کند.
فیلمسازان مولف فیلمهایی را می نویسند و کارگردانی می کنند که از داستانهای سطحی فراتر می رود، سوالات بزرگتری درباره وجود انسان مطرح می کنندو موضوعات عمیق تری را به شیوه ظریف و ماهرانه تر می کاوند.کارگردانهای معمولی ، فیلمنامه ای را که توسط کس دیگری نوشته شده ، به پرده سینما منتقل می کنند.
در ادبیات بویژه شعر نیمایی نیز شاعر مولف داریم.شاعری که دلبستگی به دنیای خاص و مضامین خاص دارد و شعر هایش فارغ از موضوع و مضمونی که در لایه اول معنایی دارد در لایه های بعدی معنایی دلبستگی ها و جهانبینی شاعر را به مثابه آیینه ای بازتاب می دهد.شاعر مولف بیش از انکه در قید قالب و آرایه های ادبی و زبان سخته و خاصه پسند باشد، در قید انتقال مفاهیمی ست که در ذهنش چون رودی خروشان سیلان دارد و یک لحظه، آرامش نمی گذارد .او در صدد این نیست که در عرصه ادبیات مهارتها و تسلط خود رادر لگام زدن بر هیون شعر به نمایش بگذارد.
به قول دوست روانپزشک اگر ذهنیتهای آدمی را به صورت یک شغل تصور کنیم در ذهنیت هر آدمی یکی از این شغل ها وجه غالب دارد.یکی قاضی است و و سراپا قضاوت می کند ، یکی پلیس است و عمرش صرف جستن جرم و نادرستی می شود
اما شاعر مولف ، وجه خلاق و سازنده اش غالب است.شاعر مولفی چون سعید سلطانی طارمی ، راوی رنج نامه هاو زخمهایی قدیمی است که از بدو کودکی در ذهنش کانه نقشی که بر سنگ حک شود همچنان مرور و تکرار می شود .چنانکه در شعر پسران آب و باد می گوید :
باد پیچید به پای زیتون
و پدر
زیر لب غرید
دست بردار از من زن
من تعجب کردم
مادرم خندید
باد منجیل زن است
زن زیبای جوانی که تمام سال
پی اردوی مغول می تازد
پسرانش را می خواهد
می نالد
می آهد
زلفهای اوست
که به باغ و علف و تپه و شالی می پیچد
و هوا خاک و آب و آتش
سوی دنباله موهایش
موج بر می دارند
سر فرو می آرند
پدرم گفت چه می گویی زن
پی مردش میگردد
که اسیرش بردند
شاعر در روایت این رنجنامه ، آنقدر دقیق و امین است که حتی در این بند تفاوت دیدگاه ها را نیز از نظر دور نمی دارد.مادر از دیدی عاطفی تاویل می کند : رابطه مادر و فرزند
اما ،دید پدر، دیدی عرفیست .رابطه زن و شو,هر و بر این اساس باد منجیل و خواسته هایش را تاویل می کنند
بعد از شعر عمیق و پر تاویل نام ترا تمام درختان می دانند، من شعر تهران را که شامل 8 قسمت است بسیار می پسندم و یک سرو گردن از شعرهای دیگر این مجموعه بالاتر می دانم.
طارمی در این شعر با زبان موجز خاص خود و شبکه ای از تداعی ها، طوماری به گستردگی تاریخ پر فراز و نشیب این شهر بخت برگشته گشوده است تا از مشقتی که محکومان این دوزخ ابدی لحظه به لحظه تجربه می کنند سخن بگوید.اما این موجب نمی شود که برای تاثیر پذیری بیشتر مخاطب از طنز هم بهره نبرد:
تهران
تاکی عظیم
تاکی که سایه پهن کرده به ایران
ایران بی قرار که گنجشکانش
با ساده لوحی ازلی
احساس می کنند که سیمرغند
و قرنهاست که می دانند
باید در انتظار کودکی زال
در کنج آشیانه بمانند
در کنج آشیانه بمیرند
نگارنده قویا اعتقاد دارد که گاهی طنز ، شکننده ترین انتقامیست که بشر می تواند از مولدین و مسببین رنجش خود بگیرد.انسانی که با طنز ماهیت و چیستی تهدید کننده خود را به چالش می کشد به رسا ترین شکل این تهدید را به هیچ می گیرد:
تهران
شهری گناه باره که با خود
همخوابه می شود
و بین بازوان خودش می خوابد
که در لباس کهنه یک قزاق
و خواب مار غاشیه می بیند
و منتشا به دم
دستور می دهد که ببندید
تا من ببلعمش
تهران درون معده قزاق
دارد تقاص معصیتش را
می بیند
بو بوی گند معده دلش را
آشوب می کند
و ناگزیر هرچه خوشی کرده
و ناگزیر هرچه هوس کرده
بالا می آورد
و در پیاده رو یله می سازد
بماند که روی این قزاق خلق الساعه که در اولین جلوه ظهورش بر در و دیوار هر گذر حکم می کنم صادر کرد و بند و بست راه انداخت و هرچه اشتها داشت زمین بلعید حرف و حدیثها بسیار است.اما دریغا چه بر سر این ملک آمده است که در این عصر حکومت علم و منطق هنوز هستند کسانی که چکمه های این قزاق را آرزو می کنند و لابد با ضربه خوردن از منتشای این پدران خود خوانده کیفور می شوند.
شعر آخرین نیایش بخت النصر به نظر من شعری تمثیلی ست .از این لحاظ که شاعری که هم عصر بهار عربی و سقوط دیکتاتورهای رنگ و وارنگ خاورمیانه بوده سعی کرده است با رجوع به گوشه ای پرت از تاریخ از گذشته ای غیر قابل دفاع ، غبار روبی کند.و با آگراندیسمان لحظات آخر دیکتاتوری که به ایمان ها آرمانهایش پس از شکستهایی که خورده مشکوک شده است بپردازد.
شاعر در این سه گانه نشان می دهد که چگونه آرمان و ایمان برای دیکتاتورها حکم ابزار و وسیله دارد و تا زمانی مقدس است که راه زیاده خواهی های آنان را هموار کند وگرنه به مجرد بروز اولین ناکامی و شکست ، دیکتاتوری که ایدِئولوژیش را بر سر خلایق چماق می کرد اولین کافر خواهد بود :
ای خدای من
که مرا در آتشزار وجدانم یله کرده ای
و نیایشم را هذیان دیوانگان می نامی
چنان باد
که آبها بر تو برآشوبند
و همسرانت
نوزادان مسموم در آغوشت بگذارند
آهی سیاه همزاد روزت باد
و جانت از آتش تهی مباد
سلاحت کند
و توفانهایت خفته اد
که مرا فراموش کرده ای
ای مردوخ روز کور
در مورد این مجموعه شعر سخنهای بسیار می توان گفت اما چون قرار است دو مجموعه شعر دیگر نیز از این شاعر منتشر شود و چون غرض نگارنده یک تورق و همسرایی با
شاعر بود به همین مختصر کفایت می کنم