.

.

سیمرغ /پرویز ناتل خانلری

خاموش و سرد

خاموش و سرد بر سرِ تیغِ بلندِ قاف

سیمرغ،

شاه مرغان،

تنها نشسته بود.

زین بادها که بر زبرِ خاکدان وزند،

زین خاک‌ها که آید از آن دیده را گزند،

زان برف‌ها که بارد بر قلّهٔ بلند،

زین آب‌ها که شوید،

در شیب‌های تند

پاک و پلید را،

زان برق‌ها که سوزد سرخ و سپید را

او را خبر نبود

یا هرچه را که بود در او اثر نبود.

خاموش و سرد،

سیمرغ،

تنها نشسته بود.

«برخیز! ما به شوق تو این ره بریده‌ایم!

برخیز ما به صد تعب اینجا رسیده‌ایم!

ما مرغکانِ خرد،

با صد شرار شور،

از راه‌های دور

منزل بریده‌ایم،

محنت کشیده‌ایم

تا طلعتِ مبارک سیمرغ دیده‌ایم.

سیمرغ!

ای بلند!

ای جاودان سروش!»

(این گفته شد دراز…

سیمرغ

افسرده و خموش

زی اینهمه خروشان

این تاب و تب‌فروشان

چشمی نکرد باز.)

خاموش و سرد،

سیمرغ،

تنها نشسته بود.