.

.

نمونه های شعر دیروز برای تبرک

از شعر گفتن/ اسماعیل خویی

برای تو، ای شعر!

برای تو، گر کاری‌ام هست با کارِ هرچیز،

ور آزاری‌ام هست ز آزارِ هر کس.

برای تو، گر می‌پرم آن سوی پرزدنگاهِ شاهین،

وگر می‌نشینم بر این سفره از لاشِ کرکس.

تویی، تو، که در هیچ‌زارِ نبودِ تو،

هر عشق و هر مرگ،

به هر روی و هر سو که باشد،به ارزانی پستِ پیشامدی روزمرّه است.

تویی، کز تو مردابِ هر هست

به موجی روان -میر

کز افتادنِ ریگی از دستِ بازِ سرشتِ تو،

لبخندوارش

شکوفنده باشد

به رخساره

غرّه‌ست.

تو تیراژه را واژه‌سازی.

تو از واژه تیراژه‌سازی.

زبان از تو شکلِ جهان است.

جهان از تو شکل دهانی است:

خموش و سُرایا؛

و شکلِ تو

فوارهٔ ناگهانی‌ست:

گذران و پایا.

جهان بی‌تو کوهی‌ست از سنگی سرد،

از سردِ سنگی:

چو دیوارِ خارا،

عبوس و درنگی؛

و هیچ از همه رخنه‌گارانِ خورشید و باران،

در او در نه کاری، بر او بر نه کارا.

جهان، بی تو، دیوار،

آری

من این متّه‌وارِ نگاه از تو دارم

شکافا و کاوا.

تو فریادِ فریاد، خاموشی خامشی، یادِ یادی.

تو دیدارِ دیدار،

غمِ هرچه غم، شادیِ هرچه شادی.

تو آوا، تو معنا،

تو آوای معنا،

تو معنای آوا،

تو معنای معنا،

تو آوای آوا.

تو آهنگِ خاموشِ شبگیر،

تو موسیقیِ روشنِ ماه،

تو

سکوتِ نتِ شبنمی بر کلیدِ سُلِ گُل.

تو زیبایی هرچه زیبایی،

آنگاه

که زیبایی گنگِ گویا

بدل می‌شود از بلندای فریادخواهِ نگاهم

به ژرفای خاموشی از آه.

تو گلبانگ پژواکِ هرجا شکفتن،

تو پژواکِ گلبانگِ خاموش ماندن

در آن سوی گفتن:

سرود ستاره،

نواهای گمگشتهٔ کهکشانی.

تو نبضِ تپیدن درونِ دل و جان.

تو آنی که گم کرده بودم تو را من.

تو جان، جانِ جان، جانِ جانِ جهانی.

تو آنی که گم کرده‌ام من.

تو آنی که گم می‌کنم من تو را هرچه پیداتری تو.

تو آوای معنا،

که معنای بی‌هم‌زبانِ مرا،

ای تو معنای معنایم،

از هرچه آوا هم‌آواتری تو.

تو جدّی‌ترین بازی جان،

تو بازی چو بازی.

تو تنها نیاز منی،

تو

به تنهاترین بی‌نیازی.

و، در هرچه چشمه است در طول راهم،

تویی عکس سیمینهٔ ماهی ماه در آب:

مرایی، چو صیادِ جانِ من از دست توری کند کودکانه.

مرایی به هر باره در مشت

و همواره‌مْ آن سوی مشتی.

چو ماهی که‌ش از آب گیرند و بازش سپارند با آب،

چه بسیارها بار

مرا داده‌ای زندگانی

از آن پس که کشتی.

تو پژواکِ گلبانگِ هرجا شکفتن:

چه در خوشه‌زارانِ چندان همه کهکشان‌های

آن سوی جاوید و افلاک،

چه در کهکشان‌های چندین همه گُلبُنان از بهارانِ اکنون و اینجا

بر این خاک.

تو گلبانگِ پژواکِ ناگفته‌تر ماندنِ واژه‌آواترین گفتنی‌ها پس از هرچه

گفتن:

چه با واژگانِ خروشان و جوشانِ دریآسمان‌های هرجای آغاز،

چه با ساز و آوازِ هر راز

که خیلِ نوازندگانِ بهاران

(همین بی‌قرارانِ چندین همه چشمه‌ساران و

چندین همه آبشاران و

چندین همه

جویباران،

ز چندین همه سو همه سوی دریاگذاران)

به تکرار گویند و

خواهند گفتن

بسی باز.

تو مضراب‌های وزیدن

در آهنگِ آژنگ

به سنتورِ رخسارِ هر رودباری در آن دور.

تو سیم نسیمی،

به‌هنگام

که هرگاه بیگاه

می‌گردد انگار،

و هر رودباری

بدل می‌نماید

در آن دور

سیمابِ سیمای خود را

به سنتور؛

و سی تارِ گیسوی بید است پیدا در آیینهٔ او؛

و تنبورِ باران نوزاد در آیینهٔ سینهٔ او؛

و در دستهٔ ابرها تندران دف‌زنان‌اند؛

و در صفِّ نظّارگان

برگ‌ها کف‌زنان‌اند؛

و پارین و امسالی،

از هرچه سو،

در نوایند و در شور.

تو،

پگاهِ تو،

پروازگاهِ تو را من،

پسینِ تو،

مرگ‌آفرینِ تو را

می‌شناسم.

برای تو، خواهم به شکلِ تو در هم تنیدن

گسل‌های بی‌شکلی ناگهان را.

برای تو، خواهم

به شکل تو

باز آفریدن

جهان را.

تو!

تو، شکلِ تو پروازی از بام نارنجی پر زدن

تا به فرجامِ خونین پرپر زدن!

من

تو را می‌شناسم

و خورشیدم از آفتابی شدن بی‌نیاز است.

به بامِ تو،

اما،

به بامِ تو بیچاره می‌مانم از سر زدن

من.

 


لیلی/ محمد علی سپانلو

دیدیم خاک جمله فسانه است.

آن‌دم که من میان بیابان‌ها

تنها، به سوی مکمن خورشید

فریاد می‌کشیدم،

دیدی که عشق

(این جرعهٔ سپید برای

از تشنگی نمردن)

دیدی که عشق نیز بهانه است؟

من با تو بوده‌ام، من

-چون شاعران جاهلیت

-مشکی به ترک و طوماری به کف-

شن‌های تابناک بیابان را

که از ضمیر حافظهٔ من

تصویری از چراغ شما می‌داد…

(در شهرهای صنعتی روزگارتان

مسموم آن هوای بهشتی…)

چون شاعران جاهلیت

من در سطورِ ماسهٔ گردان

تمجید آهوان و تو می‌کردم،

تو در صفوف تارِ کجاوه‌ها

سوی گذشته می‌رفتی

آن‌سان که ترن می‌رفت

آن‌سان که ایستگاه‌ها

اطلال بود و ربع و دمن بود

آن‌سان که زخم‌های محبوبم را

در چادر قبیلهٔ دوری

شب‌های پرستاره نگهبان بود

من شعله‌های آفلِ خورشید را

خاکستر اجاق شما را

در عمقِ کوچه‌های بیابان

در گردنِ خمیدهٔ تَل‌های نرم

-با زخم قلب شاعرکی عامی

واماندهٔ قوافلِ مردان راستین-

می‌دیدم ای دو پنجرهٔ زرد

ای جاذبه که همچو کرات فضا مرا

از ریسمان خاک معلق نموده‌ای!

آن‌قدر سالخورده که از وهمتان برون،

در آرزوی تلخ سقوطی است.

او با صفای جاهلیت خواناست:

دیدی که خاک جمله فسانه است

دیدی که موطن من

در باد بود و باد مرا می‌ربود…

محمل مرا به خاک مانده، مرا، ای گرد

که در کرانهٔ شفق شن

نابود می‌شوی و فراموش می‌شوی!

آیا مرا به سوی گذرگاه‌ها

راهی است تا ببینم رویین گیاه؟

راهی است تا که مهتاب را

آسیمه، خفته یابم در روشنای چاه؟

اینک کبوتران که سراسیمه می‌پرند

چون فوج‌های کشتی جنگی

در سنگسارهای بلای فیل

اینک مرا ز قبله نشانی است بی‌نشان

اینک مرا به کعبه مقامی است بی‌مقام.

در حضرت شماست که شاعر

از دردهای بادیه آزاد می‌شود،

وز نعمت کریم دستی

کز برج کهنه، منظرهٔ استخوانی‌اش

خواهد خمید

تا انحنای گردن زائر.

دیدی که خاک جمله فسانه است…

لیلی که در قبیلهٔ میران بادیه

اکنون عروس کهنهٔ دنیای کهنه‌ای!

من از خیامِ ژندهٔ رؤیایم

خرگاه باشکوه تو را دیدم

کز عمق خواب‌های فراموش می‌گذشت.

برمن، خدای من، چه هجوم آوریده‌اند

فوج حرامیان

فوج غریبگان

پویان، نقاب بر رخ مردان.

من می‌سپارم آری، با مرد راهزن

کشکول‌ها و توبره‌ام را

آن‌سان که داده بود غزالی

من خسته هستم

از توشهٔ جهانی کز آن،

لیلی!

با من دو لیف خرما بود

و غم،

در این درازناک سفر

لیلی!

این زادراه هیچ مسافر نیست

لیلی من از تو هیچ زیانی ندیده‌ام

زیرا که تو چکیده‌ای از خاطر منی

زیرا که من ز خویش تو را آفریده‌ام

امّا مرا توقع این ماجرا نبود

کز باد پوچ ناملموس

این شکل ناشناس شود ترکیب

و از میان خاک بخواند

اندوه زندگانی من را.

من تشنه‌ام به زحمت صحرا

با او بدایتی نه و هرگز نهایتی،

آنجا که شاخهٔ یک بید، چشمه‌ای است

می‌دانم و به حسرت می دانم

در چشمه عکس توست که می‌لرزد.

من خاک جاودان را

من خاک رفتگان عزیزم را

افسانه می‌شناسم،

چون شاعران جاهلیت

-مَشکی به ترک و طوماری در کف-

هان ای حرامیان بشتابید

حالی پذیره می‌گردم

رؤیای تیغ‌های شما را

بر زخم آبدیدهٔ جانم.

اسفندیار شاید/رضا براهنی

گر مردهٔ من به پیش او بردی

یادت نرود قفس

حیرانی من در آب و آیینه

یادت نرود

وقتی که بلند،

فریاد زدم که دوستش می‌دارم

یادت نرود

وقتی‌که کنار دست او هستم

من نیستم، اختیار من دستم نیست

پیغمبر وحشیان عالم هستم

یادت نرود قفس

باران دمادمم

دریا

یادت نرود

در اطلس چشم‌های او ویرانم

تاراجم

آوارم

مظلومی عشق و عاشقی

در فقر نجیب

یادت نرود

آهو و صفیر تیر، تیر و زعفران پاشیده،

بر جنگل برگ

بگذار به پشت میله‌ها باشم

پیغمبر وحشیان عالم هستم

من رعد لبالبم

فریاد بلند ارغوانم من

باران دمادمم

دریا

یادت نرود

گر مردهٔ من به پیش او بردی.