ابر اگر موج
آسمان گر دریاست
…
تو کجایی که بگویی
که تماشا کن
دیدم آن شب را، آن شب را
چشمههایی که نجوشید، نجوشید از این سوی کویر
ناگه از چشم تو جاری شد، جاری شد باز…
باز گفتی که تماشا کن
-گفتم: که جدا خواهم شد
اینک، اینک
تو کجایی که بگویم، که تماشا کن
ماه را…!
کانجا در چاه بلند افتادهست
من از این قایق آرام روان،
میترسم، میترسم
که اگر موجی -یا موج نگاهی-
ناگاه
بست قایق -یا قایقران- را،
چشمان
من در آن دشت وسیعی که نمیدانم
آبی یا سبز است
رها خواهم شد
…
آنک آن موج سپیدی که در آن دامن آبی رویید
وینک این موج سپیدی که در این…
… میدانی!؟
که اگر روزی، نزدیکی
وحدت را
-دیواری را-
خواهی دید
لحظهٔ زادن دیوار دگر را،
که زمانش زادهست
…
و تو گفتی که:
در این دشت رهاییست
و من گفتم باز:
ناگهان رویش بیمار حصاری را
خواهی دید
-«شاخهها پژمردهست
-دست بر گوش تو-
گفتم:
که اگر ناقوسی باشد
جز این نیست
که صداهای هزاران موج تند زمان را،
در خود بردهست
مثل رازی که وجود تو، در آن میآسود
مثل آن حلقه، که از دست من افتاد و نگاه تو:
-دوان در پی آن افسرد
و همین است که میدانی و میدانم
که نمی دانی:
گیسوان تو -که آرام است-
مثل اینست، که نیست
من اگر گیسوی سرسبز تو را روزی باور کردم
باد بودهست که این باور را…
…افسوس
و همینست که باز
باز… پرسیدی رنگش را…
گفتم:
-«پرتو زرد غروب پاییز
و تو گفتی که نه
باز
و هزاران مانند
و هزاران شعر
باز گفتی که نه
باز…
ناگهان شعلهٔ کبریت در آن باغ گرفت
-شعله، در باغ چراغ قرمز-
و همینست
کزین کوه سیاه نزدیک
تا به آن تپهٔ خاکسترآن دورادور
و از این دریا
که سپیدست در این نزدیک
و در آن دور، که سبز و آبیست
و از این خرمن انبوه
-که گیسوی تو را گویند-
که از آن دور و از این نزدیک
ماهتابیست…
………
و همینست که گر پنجره را باز کنی
ور از آن مرغ، که در خط شفق میگذرد
و از این مرغ، که در لانهاش آرامست
و از آن موج، که وحشی
و از این موج، که رام
ظلمت غربت هر فاصله را…
خواهی دید
و از این هلهلهٔ زنگ
-که در کوچهٔ ما میگذرد-
ظلمت غفلت هر قافله را…
می دانم، می دانم
که فراموش فراموشی…
که فراموش فراموشی…
که فراموشی