دست و دلم به قلم نمی رود تا چیزی گفته باشم. قاعدتا به سبک و سیاق سنوات ماضی سرمقاله شماره فروردین باید سخنی امید بخش و فارغ از دغدغه ها و اضطرابهای ساری و جاری باشد.مژده بهار و شکفتن همراه با بهترین آرزو ها برای کسانی که هر روز بیشتر از پیش در باتلاق فاجعه ها و بحران ها دست و پا می زنند و فرو تر می روند و ای بسا شاید در نظرشان چنین سخنانی از فرط بی اساسی به طعنه و تعریض شبیه تر باشد.
چنین فرجام خسارت باری و چنین زیان مایگی قابل پیش بینی بود.ما تاوان بی عملی ها و ترسهایمان را می دهیم.در آن زمان که می بایست برای احقاق حق دست از آستین همت در می آوردیم احتیاط کردیم و خوف جان و به خطر افتادن و سلب آرامش ، طوق طوع و طاعت را به گردنمان آویخت.
وقتی انگیزه و امیدی به اصلاح نباشد و وقتی سقف و دیوار این بیغوله جا به جا پیام فروریختن بدهد رنگ کردن دیوار ها و تزیین نقش ایوان نهایت بلاهت است.
هرچند آدمیزاد به امید زنده است ولی این مدام با اخبار بد زیستن و نگران بودن از فردای بی سرانجام اسمش زنده بودن نیست.برزخ گناهکارانیست که به دیواردخمه هایشان به انتظار روز عذاب چوب خط می زنند.
یینی باغبان چون گل بکارد
چه مایه غم خورد تا گل بر آرد؟
به روز و شب بود بی صبر و بی خواب
گهی پیراید او را گه دهد آب
گهی از بهر او خوابش رمیده
گهی خارش به دست اندر خلیده
به امید آن همه تیمار بیند
که تا روزی برو گل بار بیند.
نبینی آنکه دارد بلبلی را
که از بانگش طرب خیزد دلی را
دهد او را شب و روز آب و دانه
کند از عود و عاجش ساز خانه
بدو باشد همیشه خرم و گش
بدان امید کاو بانگی کند خوش
...
سال نو میمون- بهاران همایون