.

.

هلاک شعر در بستر عقل ، نگاهی به کارنامه­ ی نظری و شعری یدالله رؤیایی / سعید سلطانی طارمی


                                 

با انتشار ققنوس نیما در سال 1316 تحول عمیقی در شعر فارسی آغاز شد که سنگ بنای آن بر حفظ اصول اساسی سنن شعر فارسی و رعایت ذوق شعری خوانندگان استوار بود و شارع آن اعتقاد داشت:" وزن صدای احساسات و اندیشه ­های ماست. مردم با صدا زودتر به ما نزدیکی می­گیرند... باید از حیث کلمات، شکل، وضع تعبیر، جمله­ بندی و خصوصیات زبان و همه چیز با مردم به کنار بیاییم... مردم از مطالب روزمره و بی­مزه­ و اعلاناتی که امروز به عنوان شعر در مطبوعات ما جا برای مطالب لازم نگذاشته­ اند عصبانی هستند:[نامه­های نیما// نامه به شاملو]
دو سال بعد دکتر تندر کیا با اتشار بیانیه­ ی "نهیب جنبش ادبی- شاهین" راه و رسم دیگری آغاز کرد که بنیادش را بر انکار دستاوردهای تاریخی شعر فارسی[یکی از چند جریان شعری بزرگ جهان] بنا کرده بود.
هرچند رفتار فرهنگی دکترتندرکیا به نظر اهالی شعر و ادب سبک و غیر جدی رسید. ولی امروز اگر در جریان شعر فارسی در دهه­ های اخیر تامل کنیم، خواهیم دید او به حق بنیانگذار جریان تازه ­ای در شعر فارسی بود که هنوز هم عمده­ ترین توجه­ اش معطوف به حذف همه­ ی دستاوردهای ارجمند شعر فارسی در طول تاریخ است.
درست است که در تحولی که نیما بنیاد نهاد تاثیر ادبیات اروپایی به ویژه ادبیات فرانسوی انکار ناپذیر است اما در آنچه که دکتر تندر کیا انجام داد با وجود انکارهای مؤکدش همه چیزش فرانسوی بود. این نوآوری به بهانه­ ی نیاز به امکانات تازه­ برای بیان مسائل نوپدید عصر، همه ی امکانات زبانی و شعری فارسی را انکار می­کرد و به سلیقه­ ی فرهنگی و ذوق تاریخی خوانندگان بی­توجه بود و از خوانندگان انتظار داشت که به هر شکلی باید سعی کنند مقصود او را دریابند. و می­گفت: "شاهین پیکی ست که شیوه ­ای تازه در سخن آورده­است. شاهین دفتری ست که قرن ها محور ادبیات ایران خواهد بود" و ادامه میداد: " شاهین آهنگین است و شاهین ساز، آهنگین­ گویی که از خشک­ترین نظم ها رهسپار، از نثم گذشته و به نرمترین نثرها می رسد." و سپس همه را به پیروی و یاری خود می خواند.
به این ترتیب جریان جدیدی در شعر فارسی شکل گرفت. این جریان با عبور از دهلیزهای ذهن هوشنگ ایرانی پرداخته­ تر شد. و در اطلاعیه­ ای اقتدارگرا و افراطی اصول دیگری را بر مبانی فکری دکتر تندر کیا افزود و " نبرد بیرحمانه­ ی خود را بر ضد تمام سنن و قوانین شعری گذشته آغاز کرد." و اعلام نمود:" هنرمندان جدید فرزند زمان­اند و حق حیات تنها از آن پیشروان است" و نخستین گام خود را " در هم شکستن بت های قدیم " دانست و افراد خارج از گروه و شیوه­ی خود را "کهنه پرستان"نامیده و آنان را "مقلدین لاشه­ خوار" خوانده پایه های هنر خود را " بر گورستان بت­ها و مقلدین منحوس آنها" نهاد.
پس از او ادامه­ ی جریان به موج نو و شعر حجم و سایر گرایش­ها داخلی شعر کیا – ایرانی رسید. اما سیاستی که هوشنگ ایرانی و یارانش در بیانیه­ ی سلاخ بلبل اعلام کردند هرگز ترک نشد تا آنجا که در دهه­ های شصت و هفتاد و هشتاد با در اختیار گرفتن بخش شعر تقریبا همه ­ی مطبوعات، جریان­های دیگر، بخصوص شعرنیمایی را که دکتر تندر کیا و هوشنگ ایرانی کار آن را تمام شده می­دانستند به محاق کامل فرستاد و نوعی تمامیت­خواهی در این زمینه پیشه کرد.
از جمله ­ی شخصیت­های مطرح این جریان شعری یدالله رؤیایی است. او که در سال­های آغازین دهه­ی چهل از جریان شعری موج نو جمایت می­کرد در سال 1348 همراه گروهی از دوستانش شعر حجم را بنیاد نهاد و به عنوان عنصر مرکزی و مؤثر آن، بیانیه ­ی حجم را امضا کرد و پس از آن هم در نوشته­ ها و اظهار نظرهای خود همیشه و همه جا از این مکتب دفاع کرده همّ­ خود را صرف تفسیر و تبیین اصول و مبانی آن کرده­است. هرچند امروزه از حلقه­ ی حجم تنها اوست که فعال است. اما به تنهایی از تاثیر گذارترین افراد در زمینه ­ی شعر کیا- ایرانی است و از طریق سخنرانی­ها و نوشته­ های خود خوراک تئوریک قابل توجهی برای همه­ی پیروان این نحله­ ی شعری [ که اینک به چندین شاخه تقسیم شده است] ارائه می­کند. در عین حال باید گفت که او نگاهی دقیق و منصفانه دارد و مقوله ­ی شعر را در طول و عرضش در آن عرصه­ای که مورد توجهش بوده­است، می­شناسد.
اخیرا نشر کارون مجموعه ای تحت عنوان " من گذشته: امضا" به دو زبان فارسی و فرانسه از رؤیایی به بازار کتاب عرضه کرده است که بخش فارسی آن 83 صفحه و بخش فرانسوی­اش 84 صفحه است. در مقدمه ­ی بخش فارسی آن شهرام شهرجردی می­نویسد: " شعرهای رؤیایی در این دفتر به نثراند، و یا به قول رؤیایی "نثر یک شعراند" " از این عبارت، این نتیجه حاصل می­شود که ما با متنی به نام شعر مواجه هستیم. [و در ارزیابی آن ها باید معیارهای آن را در نظر داشته باشیم] شعرهایی که مقدمه نویس آن ها " شکل تازه­ ی نثری" می­داند. که "نقش زبان را در حمل و ابلاغ اندیشه تا آنجا برجسته می­کند که خواننده خود زبان را به عنوان اندیشه و اندیشه را به عنوان زبان می­گیرد. [این عبارت مقدمه نویس با عبارت قبل در تناقض است که رابطه ­ی اندیشه و زبان و شعر و زبان رابطه­ ی یکسانی ­ست. اندیشه مفردات زبان را از خودآگاه اندیشمند فرا می­خواند اما در شعر هر نوع دخالت خودآگاه شاعر به شعریت آن آسیب می­زند.] اما در متنی  که به نام "گذر از اسپسمان" با ترجمه ­ی عاطفه طاهایی بعد از آن مقدمه چاپ شده­است رؤیایی می­گوید: "شعر تنهاست و در نوع خود منحصر به فرد، چرا که توان آن را دارد تا هرچه را که ناتوان از یافتن شیوه­ای برای بیان خود ­شده است به شیوه­ی خود به زبان آورد و این یعنی معرفت تنها. " و بعد از چند خط اعلام می­کند " شعر حضورخود را همه جا می­خواهد. همه جا حضور دارد این همه و هیچ جا بودن شعر همان قدر در کلمات هست که در نشانه­ها. همان قدر در همه چیز هست که در هیچ چیز. این خصیصه­ ی همه جایی بودن شعر بودن شعر، آن معرفتی ست که بدون کلمه تظاهر می­کند" در واقع نام کتاب و این سخنان در مقدمه ­ها، خواننده را به این نتیجه می­رساند که با نوشته ­هایی غیرعادی حتی غیرعادی­تر از شعرهای پیشین رؤیایی درگیر خواهد شد.
اما نام رؤیایی با انبوهی آثار تئوریک در باره ­ی شعر همراه است. که گاهی مثل جمله ­های بالا بیش از آن که نظریه باشد بازی­ست. نگارنده کوشش خواهد کرد که این کتاب را با نوشته­ه ای خود رؤیایی محک بزند و سپس در باره­ ی آن­ها اظهار نظر کند.
رؤیایی می­گوید: " حجم گرایی مربوط به فرهنگ بشریت است، کلیدی ست برای رؤیت بی­مرز و دریچه­ ای برای طرز تفکر خاص. با هوش­ترین آرتیست­های جهان و هشیار ترین­های تاریخ اند که نصیب از آن دارند(2)" و در جای دیگری می­گوید: "حجم گرا به تصرفی اینگونه [نظیر سورئالیست­ها] در شئ بس نمی­کند بلکه به جستجوی علت غایی است او بدوا از واقعیت یک عبور ذهنی (
mental ) دارد، به طوری که وقتی از آن سوی واقعیت بیرون می­آید با یک تجربه و با یک واحد حرف بیرون می ­آید و همان واحد حرف را حجمی برای رفتن به ماورای واقعیت می­کند(3)" البته شاعر باید بداند که وابستگی به چیزها [واقعیت] چیزی­ست که باید کاملا از شعر غایب باشد. شعری در تعارض با تمام تاریخ خودش، هرچند کهن، تا خود را وقف عصر تازه­ ای از واژه­ه ا با وصیت عهد جدید کند. شاعر با این طرز فکر، اثری از وابستگی خود به چیزها، اثری در پشت سر باقی نمی­گذارد تا به مدد ارجاعی خارج از زبان، خوانش معینی از شعر خود را دیکته کند... برعکس اسپسمانی از نگفته (نا- گفته) بر جای می­گذارد . حجمی ذهنی در عبور از حیات زبانی شعر و نیز عبور از حیات زبانی شاعر...(4) این سخنان ما را به سوی شعری مجرد و فارغ از موقعیت­های زبانی و بازی­های اشیا و واقعیت­ها هدایت می­کند. حال ببینیم در این مجموعه چه می­بینیم با توجه به این که واقعیت­ها و چیزها دیگر تنها واقعیت­های ملموس و مادی نیستند.
امضاء
گذاشتن
برای گذشتن...[قطعه ­ی یک]

آن که شلاق می­زند، پشت کسی را که شلاق می­خورد امضا می­کند
چه اتفاقی افتاده است؟ کی پشت کی را امضا می­کند(قطعه­ ی 3)

اما ور رفتن با ماضی، آن هم برپشت مردم چه معنایی دارد؟ پشت، اطراق­گاهی ست برای آن که عاشق پیش است و با امضایی بر پشت، که معمولا ناخواناست. و برای دیگری که مجری است و معمولا خوانا، خط در هم شلاق است. [قطعه­ ی 4)

تعجب می­کنم، خودم را تکثیر می­کنم چه چیزی در تعجب من اتفاق می­افتد جز این که یک بار دیگر به خودم نگاه کنم.[قطعه­ ی 7]
اما رؤیایی می­نویسد: " شاعران کلمه­ های خویش را به قصد پرکردن گفتمان مدرنیته فرا نمی­خوانند. همه­ی این گفتارهایی که ناقل ظواهر و پدیدارهایند. چه مقاله­ی علمی، چه سرمقاله، و چه گزارش، شوربختی شعر را  سرمایه ­ی نفوذ خود ساخته­اند. (5) " اما او شاعری ست که خرق عادت می­کند چرا که " شاعر معمولی وقتی می بیند، عادت چشم خودرا دنبال می­کند اما شاعری که خرق عادتِ عادت می­کند شعر را در چیزهایی که نمی­بیند، می­بیند یعنی همان وقتی که شاعران سطح، دنیای دیدنی­ هاشان را تصویر می­کنند شاعر حجم تصویری از ندیدن می­دهد"(6)
حال ببینیم آیا واقعا چنین است؟ آیا رؤیایی می­تواند به آنچه ادعا می­کند جامه ­ی عمل بپوشاند یا پشت دیوار آرزو می­ماند؟
- علامت چیزی را می­شناساند، خبر از چیزی می­دهد. امضا ولی خودش را و خبر از خود می­دهد. علامت، عامل است و امضا شکل، اولی منتظر است و دومی خودش تنهاست.[قطعه­ ی 2]
- و گاهی که امضای من بی­من می رود یعنی فقط اسم مرا و یا مقداری از اسم مرا با خود به به کنار می­کشد و همانجا زنجیری­ اش می­کند.[قطعه ­ی 10]
- من خیال می­کنم که نام یک رؤیا را  یک روز با حذف "رؤیا" روی خودم گذاشته ­ام یعنی ساعت 11 شب 29 اسقند 1332 که نام "رؤیا" بر پای اولین شعرم امضا شد خود رؤیا از هستی ساقط شد. [قطعه­ ی 10]
رؤیایی در دیماه 1349 در مقاله­ی "عبور از شعر حجم" همه ­ی شاعران را به جز چند اسم[ که امروز تنها در جستارهای مربوط به شعر کیا- ایرانی می­توان به نامشان برخورد] سرزنش می­کند. گروهی را به خاطر این که به " شعر تعهد، تعهد اسمی، تعهد تصمیمی، تعهد تهوع" [اصطلاحات از رؤیایی است] دل بسته ­اند و عده­ای را هم " به عنوان زائده­ه ای کاذب حاشیه ­های آسان شعر نو(7)" مورد عتاب قرار می­دهد. او در آن تاریخ می­نویسد در سوی دیگر این دفترها [دفتر های شعر متعهد] شعر آسان یاب اصل گم­کرده ­ی بی­ریشه­ ای جاری ست که جذب کننده­ ی همه­ ی جنبه­ های منفی شعر امروز است. وجه مشترک همه ­ی آن­ها بی­وزنی است- گویی که مشکل این شاعران همه در وزن بوده­ است هیچ چیز دیگری در زیبایی شناسی شعر ندیده ­اند.(8) شاعری که با چنین چشمی به جهان نگاه می­کند چند دهه بعد در "من گذشته: امضاء" "شعر به نثر" یا "نثرشعر"هایش را به عنوان شعر منتشر می­کند. من از شاعری که " نمی­خواهد تثبیت شود تا چهره­ای قاطع و بی­تغییر بگیرد (9)" این انتظار را نداشتم که در دایره­ ی بست ه­ی نثری خشک که به زبان فلاسفه ­ی مطلق نزدیکتر از شعر است [بی آن که فلسفه باشد] استخوان خشکیده­ ای باشد که صدای شکستنش به صورت بازی های لفظی ابتدایی بروز کند در حالی که او می­داند که " تمام شاعرانی که چه در زبان فارسی و چه در جاهای دیگر ارزش وزنی و موسیقایی کلمه را در شعرشان رعایت کرده­ اند اولا شاعرانی هستند که موفق­تر از کسانی ­اند که حس شاعرانه­ شان را به نثر وارد کرده یا به نثری که آهنگ طبیعی کلمات را با خودش نمی­برد.(10) این جاست که باید پرسید آیا رؤیایی حافظه­ اش را از دست داده یا تسلیم فضاسازی تصنعی و بیگانه­وار پیامبران غوغاسالار دهه­ ی هفتادی شده­است؟ این شعر شاعری ست که جمله ­های بالا را از او نقل کردیم:
- پشت نویسی؟/ امضایی بر پشت که حامل کسی ست که برای کس دیگر/ کسی که بر پشت سفته از پیش می­آید سوراخی در زمان...[قطع ه­ی 12]
رؤیایی هم مثل دیگر همکارانش متاسفانه فراموش می­کند که چه حرف­هایی زده ­است. فراموش می­کند از فضاهای تب-آلود ذهن پیامبران کذابی – که در بهترین حالت با تئوری های ادبی آشناتر از زبان هستند و اصول زبانشناسی های مختلف را بیشتر از زبان و امکانات واقعی آن بلدند- نباید تاثیر بپذیرد. چرا که او مدعی­ست ابزار کار را می­شناسد و به اهمیت آنها اذعان دارد وقتی در باره­ ی اهمیت "تکیه" در تعیین جای کلمه بحث می­کند می­گوید: "در این کار، کار تکیه و توقف، "زحافات" نقش مهمی را بازی می­کنند زحافات عروض را می­گویم، و کلیدهای دیگری که در موسیقی حرف می­شناسیم: طنین حروف صدا دار، مصوت­ها ، تکرار، برگردانها. این امر حوزه ­ی توانایی خود شاعر است و در عین حال معمولا قدرت خود واژه را هم جای واژه تعیین می­کند و این چیزی ست که اگر شاعر، یا نویسنده، آن را فراموش کند مقداری از زحماتش را به هدر میدهد، ولو این نوشتار او پر از حرف و حس باشد.(11)" ولی او در نوشته­ های خود بخصوص در این کتاب عالم بی­عمل است. اولا شعر او وزن ندارد ثانیا در تعیین جای کلمه نه تنها قادر به رعایت آنچه خود گفته نیست بلکه حتی از اجرای اصول اولیه­ ی زبان هم عاجز است. ثالثا طنین حروف و کلمات او فالش است. رؤیایی در سراسر این کتاب فالش می­خواند، در حالیکه همه­ی هستی شعر او بر شکل استوار است و نخستین گام را در معماری شکل که به اذعان او تعیین جای کلمه است  ناموفق عمل بر می­دارد. باز ناچارم از خود رؤیایی کمک بگیرم" بسیاری از شاعران و نویسندگانی که در نوشتارشان مجموعه­ ی دانایی و تفکر و دریافت­ها و فرزانگی­هایشان منتقل نمی­شود چون حرف آنان فرم و شکل انتقال را، که جای کلمه در آن عنصر مهمی ست، پیدا نکرده ­است.(12)" پس جای کلمه اهمیت تام و تمام در شکل­گیری فرم و انتقال فرزانگی و دانایی شاعر دارد لابد شعر رؤیایی باید نمونه ­ی آن باشد. ببینید:
- امضاها گذشته ­ی خود را با خود دارند: چه آن هایی که گذشته شان را پایین متن می­گذارند و چه آن هایی که بر پشت متن و یا که پشت را پایین متن می­کنند و تمام تن در بالا می­ماند. بالای متن. [قطعه­ی 36]
- تکرار اگر نسازد، تکرار اگر رابطه نسازد، عامل نیست، عامل شکل نیست تکرارهایی که شکل آفرین نیستند، خلق زیبایی نمی­کنند.[قطعه ­ی 38]
واقعا این­ها نثر یک شعراند یا نثرهای بی رمقی جهت اظهارلحیه در تبیین تئوری شعر؟ این ترکیب "نثر شعر" هم تعارف بیهوده­ ای ست چرا که کتاب با جمله ­ی "شعرهای رؤیایی در این کتاب شعر به نثراند" شروع می­شود و این شعر به نثر یا نثر یک شعر همان اصطلاح معروف فرانسوی­ست که تندرکیا آن را به "نثم" ترجمه کرده ­بود و معقول­تر از این اصطلاحات گل و گشاد من در آوردی بود.
نوشته­های رؤیایی در این کتاب آثاری تعلیمی هستند و بنا بر ذات خود از هرگونه حس و خیالی که رؤیایی مدعی برکشیدن و تعالی بخشیدن آن است خالی هستند و طبق اصلی که بر کتاب حاکم است  رابطه ­هایشان هم مخدوش است. این رؤیایی ست که می­گوید: ما می­خواستیم خیال را بالاتر بریم و اگر می­گوییم حجم، برای این که  به خیال جای بهتری بدهیم یعنی بیانیه [بیانیه­ی حجم] نه مارکس بود و نه رمبو و نه سنتزی از داده­ه ای دیگر بلکه پیشنهاد یک زیبایی­شناسی جدید بود.(13)" در این کتاب اما خبری از خیال و زیبایی نیست توده ­ای از کلمات که گاهی با شکل و گاهی بی­شکل مانند فوجی از کلاغان سراسیمه برهم انباشته می­شوند و بدون نظم و بدون معماری بر جنازه ­ی واژه ­ی امضا فرود می­آیند و به همان بی­نظمی برمی­خیزند بی­آن که قارقار کلاغان را در حنجره داشته باشند.
- یک امضا یک اوست. اویی که بود، اوهایی که بوده ­اند، تمام اوهایی که در گذشته بودند حالا در امضاهاشان هستند.[قطعه­ ی 23]
- و من اویی بودنم را در کشف امضایم کشف می­کنم. یعنی در دو سطح: سطحی برای خلق آنچه مرا علامتی از من می­کند، سطحی برای درک آنچه مرا علامت آن خلق کرده­است. یعنی پیام و درک پیام و پیامگذاری و نه پیامگزاری و...[قطعه­ ی 23]
- همیشه تکه ­ای از تن بیرون متن، متن بدون میم است: صورت امضا که دست تهی را، اگر نه از خلاء، دست کم از دست پر خواهد کرد[قطعه ­ی 44]
آیا همه­ ی هنر شاعری عبارت است از این بازی های متروک زبانی؟ تکرار( کشف،سطح، علامت، پیام، متن و دست) و استفاده از جناس­های بی­ اعتباری مثل گذاری و گزاری تن و متن و توضیح این که تن متن بدون میم است؟ باور نمی­کنم رؤیایی خوانندگانش را تا این حد دست کم گرفته ­باشد. فکر می­کنم رؤیایی وقتی سخن می­گوید می داند شاعر حجم است و شعر او باید " در ماورای واقعیت­ها در جستجوی دریافت­های مطلق، فوری و بی ­تسکین" باشد ولی وقتی شعر میگوید چون صفت­های مطلق، فوری و بی ­تسکین برای ذهن دریافتنی و قابل فهم نیستند و به حس هم نمی­توانند بنشینند ناچار در جلد صنعتگری ساده­ لوح فرو می­رود و با چاقوی کند تفکر و تعقلی قانع و سطحی، شعر را هلاک می­کند.
واقعیت این است که دریافت­های نظری رؤیایی در مواردی شاعرانه تر از آن است که انتظار شعر خواندن از قلم رویایی را در ما بکشد. من یک بار دیگر در جایی گفته­ ام که اگر شاعران نحله­ ی کیا- ایرانی به توصیه ­های رؤیایی و نوری علا عمل می­کردند شعر فارسی در آن گرایش هم  هویت شعری می­یافت و چنین در حواشی شعر درمانده نمی­شد.
وقتی در بیانیه ­ی حجم در توضیح واژه ­ی مطلق می­خوانیم:" مطلق است برای آن که از حکمت و جودی واقعیت و از علت غایی آن برخاسته است و در تظاهر خود، خویش را با واقعیت مادر آشنا نمی­کند.(15)" و توضیح و تفسیر آن را مکرر از رؤیایی می­خوانیم که " ما باید به ذهن خود این استعداد را بدهیم که هر چیز را به نهایت خودش برساند و خود نیز به غایت هرچیز برسد... آن که علت غایی شیء را دارد دیگر شیء را ندارد. دارنده­ی معانی غایی نگرنده ­ی غایت نیست به معنای غایت که می­رسد تجسم غایت حذف می­شود و حضور او در میان روابط متقابلی ست که در میان جلوه­ ها و نمودها مستقر شده ­اند(16)" و یا در خود شیء شعر نیست. برعکس شیء سرپوش خفه­ کننده­ای برای شعر است به همین جهت شعر درجایی نشسته­ است که شیء به آن نمی­رسد. یعنی در نهایت شیء، جایی که شیء هرگز به آنجا نمی­رسد شاعر است که آن را کشف می­کند و در کشف شعر، شیء به نهایت خود می­رسد این کشف کار مشاهده نیست کار چشم نیست.(17)" این سخنان بیش از تئوری شعر به شطحیات صوفیانه­ می­مانند که از فهم و حس آدمی می­گریزند. اصلی­ترین ویژگی­ نظریه ­ها قابل فهم بودن آنهاست چرا که نظریه­ ها زمینه ­ها و مقدمه­ های عمل ­اند مخصوصا وقتی به عنوان دستور کار هنری صادر می­شوند. با این حال معتقدم لابد خود او درکی از این جمله ها داشته و یا با آنها مواجه بوده ­است. به همین دلیل اعلام می­کنم من با سخنان رؤیایی کاملا موافقم ولی آثار آن ها را در شعر او نمی­بینم دلم نمی­خواهد بگویم: چنین به نظر می­رسد که رؤیایی هروقت به غایت شعر می­رسد نمی­تواند نقطه ­ی تعادل لازم را یافته در مرکز شعر بایستد و شعر بودن و ماندن اثر را رعایت کند. او گرفتار اگر نگویم نوعی لفاظی فلسفی می­شود در دام توهمی ساده ­دلانه می­افتد که او را به دام مغلق گویی، خیال زدایی، بی ­انضباطی و درازگویی می­کشاند. و فرق توهم و خیال هم در همین نقطه روشن می­شود طوری که ایریس مُرداک آن را "دشمن نیرومند و نیرنگ باز تخیل باریک ­بین و هوشمند و مبتکر" می­داند. و وهمناک بودن اثر ادبی را "نتیجه ­ی بی­حقیقتی آن به شمار می­­آورد" درست اینجاست که رؤیایی از نقطه­ی "آنِ" شعر دور شده به یک ضد شعر می­رسد و در معرفتی تئوریک از اشیا تصور می­کند در حجمی چند وجهی ایستاده و "احجام متعدد را جمع کرده" نظام می­دهد و در مسقط الراس فرم، شعر نابی خلق می­کند. ببینید:
- تکثیر یا تکثر؟ در این خراب می­کنیم و در آن می­سازیم آن که به تکثیر راه می­برد راه به تکرار نمی برد. [قطعه ­ی 38]
- آن که انکار می­کنذ چیزی را در تایید چیزی هست که در آن لحظه در اوست. وقتی نه­­ی تو در تو به چیزی آری می­گوید من چیزی را می­شنوم که شنوا نیست. [قطعه ­ی 37]
- نتیجه­ی درنگ و تامل، جایی برای درنگ و تامل. یک دریچه که می­بندد و باز می­کند آن که متنی را امضا می­کند گاه چیزی را که در متن نیست امضا می­کند.(همانجا)
شاعر مرا به یاد کسی می­اندازد که در تمیزی آن قدر وسواس به خرج می­دهد که آلوده می­شود. اگر رؤیایی سیری در فرهنگ ها نه. فقط در لغت نامه­ ی دهخدا می­کرد، می­دید تلقی او از امضا و پیچیدنش به این پدیده تا چه حد در حوالی لغت نامه سیر می­کند و لغت نامه یعنی کاربرد کلام یا نشانه بر مسائل معمول و عادی. در حالی­که رؤیایی همیشه به رمز و نشانه بودن شعر حجم تاکید می­کند اما اینجا او در کنار واقعیت و حقیقت کاربردی نماد یا رمز مرکزی­ اش "امضا" توقف می­کند و نمی­تواند به خیال یا رؤیای گسترش یافته و به غایت شیء رسیده­ای دست یابد. هرچند که سخن عباس تعزی بصره ­ای را که - " هر آنچه به رؤیا وسعت می­دهد عبارت را تنگ می­کند" – شعار خود کرده­ باشد. حال ما معناهای لغت نامه ­ای امضا را در برابر برخی تلقیات رؤیایی می­ آوریم تا سخن خود را مستند و مستدل کنیم.
امضاء: روان کردن، در گذرانیدن،[منتهی الارب] راندن[معین] روان گردانیدن فرمان[غیاث الغاث] اجرا کردن و عمل کردن [دهخدا] جایز داشتن، علامتی که پای نامه یا سند گذارند.[معین] (به نقل از دهخدا)
- امضاء، گذاشتن و گذشتن [رؤیایی قطعه ­ی 1]
- امضاء از چیزی می­گذرد، علامت بازی؟ یا گذشته ­سازی؟ [همان قطعه ­ی 2]
- با امضایی برپشت، که معمولا ناخواناست و برای دیگری که مجری است. [ همان قطعه ­ی 4]
- گاهی امضای من بی­من می­رود. [همان قطعه ­ی 10]
- مفهوم انداختن در امضا شاید همین است. [همان قطعه ­ی 11]
- امضای من که در نمایش من تنهاست [همان قطعه ­ی 12]
- امضا وقتی علامتی از من می­شود، یا من علامت [همان قطعه ­ی 26]
امضا که قدرت صاحبش را مستقر می­کند [همان قطعه­ ی 23]
اگر این برداشت­های رؤیایی را با معنی لغت نامه ­ای مقایسه کنیم خواهیم دید چقدر به هم نزدیک­اند. در عین حال نگارنده اذعان دارد که پیچیدن به یک مقوله، آن هم در حوزه ­ی شعر کار دشواری ست و نگاه مداوم شاعر به یک موقعیت مجرد او را از حوزه­ه ای شعور ناخودآگاه به ورطه ­ی آگاهی های معمول می­کشاند. اما رؤیایی معتقد است از شیء فراتر رفته است  و با یک جهش سریع به جایی رسیده که هرگز شیء به آنجا نمی­رسد. او در پشت شیء رابطه ­اش را با شیء گسسته و به احجام متعدد و تودرتویی رسیده است – که در اینجا به چهل و هشت حجم یا تکه بالغ شده است و او در تمامی احجام " دنیای بیرون را با اپوکه از دست فرو نهاده ­است تا در یک خود آگاهی دیگر جهانی دیگر کسب کند.(18)" و اصولا به دیدن دنیایی نایل آمده که با چشم نمی­توان دید. اما رؤیایی فقط جلو­اش نگاه کرده­ است و از پشت سرش بی­خبر است. متوجه نشده که جهش او گاهی تا میانه ­ی شیء است  از آن فراتر نمی­رود گاهی چنان دور است که از آن سوی خودآگاهی دیگر سقوط کرده در دامن آگاهی­ هایش. او چنان شیفته­ی نظریه­ هوسرل شده که این نصیحت مؤکد و مکرر ویتگنشتاین را نشنیده که "سخنی را که نتوان به شیوایی و روشنی بیان کرد باید در باره ­اش سکوت کرد."
دغدغه­ های رؤیایی در باره ­ی فرم، علاقه­اش به نظریه­ پردازی، حرکت آگاهانه­ اش به سوی چیزی که حجم می­نامد، وسواسش در باره­ی کیفیت ترجمه­ پذیری شعرها، پیچیدگی ذهنی ­اش در کنار تربیت حسی و عاطفی­ا ش که با ادبیات کلاسیک شکل گرفته ­است، او را به افراط و تفریط می­کشاند و اجازه نمی­دهد که او با تکیه بر اندوخته­ های ذهنی و پرواز طبیعی عاطفه و خیال ویژه­اش، شعرش را در یک تعادل طبیعی عرضه کند. در عرصه ­ی فرم او بیش از همه به آن بخش از توصیه­ های یاکوبسن و شکلوفسکی توجه می­کند که مربوط به حوزه­ی آشنایی زدایی در زبان است و در این عرصه به همان دامی می­افتد که شاعران جوان داخلی می­افتند. در حالیکه توصیه­ های شکلوفسکی این نکته را هم در بر دارد که هر آشنایی زدایی لزوما شعر نیست. شعر یک اتفاق زبانی ست. اما آشنایی زدایی ابزار یا تکنیکی ست در خدمت والایی آن اتفاق. تازه خود این ابزار هم هم زمانی در خدمت آن حادثه ­ی زبانی در می­آید و جزئی از صورت مقدر اثر می­شود که به صورت ملکه در اختیار شاعر باشد و یکی از عادات همیشگی ذهن او باشد و در زمانی که شاعر، بی­ اراده جهان واقع را در "اپوکه" قرار می­دهد تا در بعدهای دیگر هستی تلقی دیگری از پدیدارهای آن را ارائه کند. در آنجا، آشنایی زدایی و سایر ابزارهای صورت به شکل غیر ارادی شاعر را در ساختن جهانی نو حمایت می­کنند. در آنجاست که شاعر بر"سکوی سرخ" می­ایستد و مس را طلا می­کند و " عقل را هلاک. و آنچه روی می­دهد چنان جزءطبیعت شعر جلوه می­کند که پنداری جز آن نمی­توانسته باشد.
اما رؤیایی همه چیز شعر را پیش پای معرفتی قربانی کرده­است که با طبیعت زبان فارسی [نه فارسی زبان] سازگاری نیافته و نمی­تواند در جریان روابط موسیقایی واژه­ ها به نرمی بنشیند و خود را جزئی از ذات شعر یا شعر را همه­ی هستی خود جلوه دهد. من قبول دارم که فرمالیست ها بر این گمان بودند که آشنایی زدایی جوهر اصلی ادبی بودن است اما به نسبی بودن آشنایی زدایی هم پی برده­ بودند و می­دانستند چیزی که در خانه­ ی شما آشنایی زدایی تلقی می­شود ممکن است در خانه­ی ما امری عادی باشد.
نکته ­ی دیگری که توجه مرا به شدت به خود جلب کرد این بود که رؤیایی به عنوان شاعر بیش از آنچه لازم است فکر می­کند و آگاهانه و با تفکر شعرهایش را می­نویسد. شاید این پدیده ­ای نو باشد که در رؤیایی دیده می­شود. ولی او مثل همیشه سعی می­کند با پیچیده کردن مسائل چنان بنماید که فکر نمی کند. احتمالا رؤیایی می­داند که تی، اس، الیوت معتقد بود "کار شاعر فکر کردن نیست، نه دانته می­توانست فکر کند نه شکسپیر(19)" اما رؤیایی فکر می­کند هم به زبان هم به محتوا. هر دو را هم با وسواس غامض تر می­کند. این، آن نقطه­ای است که او از هنجارهای شعری خودش منحرف می­شود. چرا که فرمالیست ها اعتقاد نداشتند که فرم وسیله ­ای در خدمت محتواست بلکه درونمایه را بستر فرم می­دیدند که موقعیت مناسب را برای ارائه­ ی فرمی خاص فراهم می­کند. مثلا آن ها قلعه­ ی حیوانات را تمثیلی از استالینیسم نمی­دانستند بلکه استالینیسم را بستر اجتماعی مناسب خلق آن تمثیل می­دیدند(19) در حالی که در این کتاب رؤیایی می­خواهد عدم توفیق خود را در زبان با تزریق محتوایی تعلیمی بر تکه نویسی ها یا به بیان بهتر به شعرهای خود جبران کند. توجه کنید به شعرهایی که از رؤیایی و برتولد برشت شاعر آلمانی نقل می­کنیم.

- آن که امضا می­کند تنها نیست، تنهایی امضای آزاد است
آن که انکار می­کند چیزی را در تایید چیزی هست که در آن لحظه در اوست.[قطعه­ ی 37 رؤیایی]

- آن که تسلیم نشد نابود شده است
و آن که نابود شد خود را تسلیم نکرده بود[برتولد برشت. قطعه­ ی به خاطر مرگ آن کس/ ترجمه­ ی بهروز مشیری]
ساختار همه ی جمله ها یکی ست و همه­ی آنها در خدمت رساندن پیام خویش­اند. البته پیام­ها ربطی به هم ندارند. چون دنیای این دو شاعر هیچ نسبتی با هم ندارند. با این تفاوت فاحش که یکی ترجمه شعر است و دوری اش از شعر فارسی پذیرفتنی و موجه است اما دیگری به عنوان شعر فارسی چاپ شده است که به فرانسه هم ترجمه شده است. خدای بزرگ! چه بگویم که رؤیایی را نرنجانم؟
اما چیزی که تذکر آن را ضروری می­دانم این است که نه سخنان مقدمه نویس امتیازی برای رؤیایی ست، نه ستایش­های ستایشگران ارزان، نه نام کلود استبان، آلن لانس، برنارنوئل و... در کنار کریستف بالایی به عنوان مترجمان. شعر باید در مهبط خویش شعر باشد، اگر نبود با هیچ ترفندی نمی­شود آن را شعر کرد. رؤیایی این را بهتر از هرکسی می­داند.
                                                                زمستان 1382

          
 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد