.

.

دوباره زایی/ حسین منزوی


وقتى تو در مى زنى، من دلم پر مى زند

مى گوید: آه بگشا! عشق است ،در مى زند!


مى آیى، مى نشینى، روبه روى من، آن گاه

بهـار، گل مى دهـد، خورشید، سر مى زنـد


تا دیگران بجنبند ، نگاه تشنه ء من

در میخانه ء چشمت، دو سه ساغر مى زنـد


شوق تو دارد، امّا، رخصت پروازش نیست

پشت دهـان عشقم، بوسه پرپر مى زنـد


در طیف پیراهنت، به چه مى ماند، تنت ؟

گل یـاسى که گاهـى، به نیلوفـر مى زند


چه رمز و رازى دارد، سازت؟ که مایه یى را

صدبار، اگر مى زنـد، نا مکرر مى زنـد


همنوازى مى کند، چشمم با چشمت، امّا

هر راهى را نگاهت ، دلنشین تر مى زنـد


                           □


دهانت حرفى دارد ، با دیگران و چشمت

با من و تنها با من، حرفى دیگر مى زنـد


حرفى که معنى اش را، تنها جفتت مى فهمد

مانند بق بقـویى، که کـبوتـر مى زنـد


از تـو مى سوزم ، امّا، نمى میرم که ققنوس

نبض دوباره زایى ش، در خاکستر مى زنـد


⚜️⚜️⚜️⚜️

#حسین_منزوی 

@fararavi

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد