سلام خستگیام!
سلام ای نفسِ هرز رفته در فریاد
سلام ای جگر زخم دیده از یاران!
به آفتابِ لبِ بام
بهجز سلام چه باید گفت
و این دریچه که رو دست خورده از باران؟
نه حَق حَقی که گلو را بدان بیاویزم
نه هِق هِقی حتّی.
کلید، خستهتر از قفل است
و قفل، بستهتر از دستهایِ بسیاران.
نه پلک را سفری میبَرند رؤیاها
نه شانه را خبری میدهند بیداران.
اگرچه باز دلم دست بر نمیدارد
از آب دادنِ گلدان
و دستمال کشیدن به شیشههای کثیف؛
ز سختجانیِ این مُردگان دلم خون است
برای خستگیام انفجار میخواهم
سلام بمباران!
مرداد ۹۷