صمصام کشفی در سال ۱۳۳۴ چشم به جهان گشود. در سال ۵۳ پس از راه یابی به دانشگاه توانست کارهای ادبیش را با
نوشتن برنامه هایی برای رادیو به طور جدی تری دنبال کند. حالا، شعر و قصه و مقاله می نویسد، گاهی هم ترجمه می کند اما
دل مشغولی اصلیش شعـر است.او از هم نسلان خویی است و اشعارش از سبکی پیروی می کنند که در میان هم نسلان او
متولد و به سرعت رایج شد . فضای شعرهای او خیال انگیز و در عین حال به جهت بی وزنی تعمدی شان اندوهبار است. او
با توصیف های کم و بیش تأمل بر انگیزش سعی بر آن دارد که دردهای اجتماع خصوصاً مهاجر ایرانی را بازگو کند.
یک باغ و این همه سرشاخه و
حسرت یک گل!
یک آسمان و این همه پهنا و
حسرت یک ستاره!
یک جهان و این همه انسان و
حسرت یک لبخند!...
شب دراز و انکار تلخ خند قلندران
شب زمخت دودزده
و تکرار حیات در بی فاصلگیِ دو لحظه