
می بیند و نمی شنود های و هوی را
و حکم قاطعی که قرار ست
پایان دهد به فتنه تشویش ذهن خلق!
می بیند و نگاه شرر بار شهر را
با سنگ پاره های کراهت
خاموش می پذیرد
خاموش و عاشقانه
طومار جرم او به بلندای جاده ایست
از سرزمین کفر به ایمان
کبریت احمریست که از ژرف این ظلام
روشن کند ستاره دنباله دار را
گیرم که زیر همهمه این بانگ نارسا
نشنیده قطع شد
خاموشیی که ساخته وحشت شماست
یکریز و بی توقف
بذر هزار شبهه می افشاند
بذر هزار پرسش بی پاسخ!