چند سال باید بگذرد، چند سال دیگر از 27 شهریور سال 1367 باید بگذرد تا چهرۀ شهریار پیش چشم من، پیش چشم نسلی که او را با «همای رحمت» و مدیحهخوانی در صداوسیما شناخت، به تمامی پدیدار شود، زنگارزدایی شود، ترمیم و آباد شود و بنشیند سر جای خودش؟ سر جای درست خودش که عزیز و پاک و نازنین بود؛ مثل همان عکسی که دارد، با کراوات و عصا و کتابی در دست، با عینکش که سر جیب کتش پیداست، با نگاهش به دوربین که میگوید: «این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم.»
شهریار را از ما گرفتند. قیچیاش کردند و نشاندندش در قابهای معین، قابهای معنون، قابهای دورچرکِ دورچینی که نمیخواستیم دنیا را از مربعِ آنها ببینیم. نمیخواستیم، نمیتوانستیم، نمیشد شاعری که مدح قدرت میکند و نامش چون میخی به تقویم رسمی کوبیده شده، به جشن ما بیسر و دستاران راه یابد. شهریار را، همچون آزادی، از ما گرفتند. شهریار را همچون دل آزاد، فکر آزاد، هوای آزاد از ما گرفتند. دورهاش کردند و دورش کردند از ما؛ دور، دور، چنانکه باید قد میکشیدیم تا دستمان بهش برسد. و آن وقت که دستمان به دفتر و دیوانش رسید، دانستیم همه آن نبود که در بلندگوهای صبحگاه مدارس دهۀ شصت خوانده میشد. همه آن نبود. نازنین هم بود، سودایی هم بود و زندگی را به خیال میگذراند. غمپرست بود، آنقدر که طربنامۀ وصال را هم به خون جگر مینگاشت. دستبردارِ عاشقی نبود و، بهقول اخوان، «تبکردۀ عشق» بود. گاه هم چون ما به می دفع ملال میکرد. خراباتی بود. ملامتی بود. دست تطاول به خویشتن گشاده بود و چون گلی بر آب میرفت. کجا؟ هرکجا که آب رفت.
برای من، و شاید بسیاری از شعردوستان نسل من، جدا شدن و فاصله گرفتن از گفتمان غالبی که شعر عروضی پس از انقلاب در آن قرار داشت، بهراستی که مصداق جهاد اکبر بود. قهرمانان ادبی ما شاملو و فروغ بودند، هر دو بتشکن، هر دو معترض، هر دو عادتگریز. و چگونه میشد آن وسط شهریار را دوست داشت و حتی به دوست داشتن اویی فکر کرد که شعرش را در کتابهای فارسی مدرسه، لابهلای «فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی» و «از خواب گران خواب گران خواب گران خیز» و چیزهایی از این قبیل چپانده بودند؟ این حکم البته فقط شامل حال شهریار نبود، با توللی و حمیدیشیرازی و دیگرانی هم مصداق داشت که اساساً در قلمرو ما، که میخواستیم فلک را سقف بشکافیم، حساب نمیآمدند چون به فتوای نوگرایان، پیشتر از اینکه بخوانیمشان بر آنها نماز گزارده بودیم. تنها آن گروهی از ما که با شعر فارسی اخت و انیس ماند توانست آنمایه بختیار باشد که بعدتر، از آن گفتمان غالب بیرون نشیند، با چشم خویش بخواند و چشمانداز خویش را از نو بنا کند. و شعر شهریار، بیرون از این گفتمان، در آن چمنزار بعید، دوستداشتنی میشد. یکباره میدیدیاش که جوان شده، میخواند و میرقصد که: «از کوری چشم فلک امشب قمر اینجاست، آری قمر امشب به خدا تا سحر اینجاست». یکباره سادهدلیاش را میدیدی، آنقدر سادهدل که حتی وقتی میخواهد غم را از دل براند، دست و رویش را میبوسد و میگوید: «ای غم که حق صحبت دیرینه داشتی، باری چو میروی به خدا میسپارمت». آری، شعر شهریار سرانجام جانهای شیفته را ملاقات میکند، دیر یا زود.
افسوس ترکی نمیدانم که در نیمۀ دیگر دنیای خیالین او گشت بزنم؛ اما حیدربابا را که گوش میکنم، پولکهای روحم، مثل پروانهای که بالهایش را به شیشه میکوبد تا بیرون بپرد، پر پر صدا میکنند. شعر شهریار شوریدهام میکند، مست آنچنان که ندانم ز بیخودی، در عرصۀ خیال، که آمد کدام رفت.
https://t.me/Sayehsaar