از تو دورم سر دوراهی خویش
مانده ام در خیال واهی خویش
غرق در ظلمت شبی که منم
این منم غرقه در سیاهی خویشهفته هایم بدون وقفه رسید
چشمهایم پی بهانه دوید
لحظه ها خالی از جوانه زدن
وای بر لحظه ای که بی تو رمید
من پرم پر ز اوج شادی ها
مثل دریا که غرق ماهی ها
دل من معبدی که ویران است
مملو از واژه تباهی ها
تو مرا مثل قطره ات خواندی
تشنه ای را به باده ات خواندی
معتکف در میان "می" کردی
تو مرا عبد و بنده ات خواندی
بعد از این با توام پر از خلوت
دعوتم کرده ای تو با رافت
من که اقرار کرده ام آری
دست خالی شدم پر از عزت