پاییز با همه دمسردی و احساس تغابنی که تداعی فرصت های از دست رفته و عمر هدر شده است از این لحاظ که گاهی ذهن آدم درگیر با چرتکه سود و زیان اندیش را به خود مشغول می دارد خالی از پیچیدگی و جاذبه نیست.ای بسا صبح ها با مشاهده آفتاب گول زننده اش هوس می کنی به یاد ایام جوانی در پارک سر کوچه در عضلات کرخت و خموده ات تحرکی ایجاد کنی اما تیر ناغافل سرما و درد های مزمن چنان در وسط راه این کهنه سرباز را که تویی ضربه فنی می کند که ترجیح می دهی به همان نصفه نیمه نرمش رضایت دهی .
بیخود گفته اند که بهار عارفانست و این خاکستر در درونش ققنوس بهار را می پروراند.چه امیدی به بهار و سالی نو که هزار گره ناگشوده و کار ناتمام را ضمیمه و الصاق دارد.
برای امثال من که از پنجره پاییز به جهان می نگرد هرچه پیش روست از جنبنده و ساکن حکایت کوچ است و فراق و قطع علاقه.کوچ توانایی ها و کوچ حوصله ها.بیشتر شدن شماره عینک و کاهش حدت شنوایی.
گیرم به مسکن امید و خوش باوری و مثبت اندیشی زشت ها را زیبا ببینیم نتیجه این خود فریبی تنها کمی کاستن است از رنجی که می بریم.
در چالش با پاییز پژمردهساز، شاداب و شکوفا باشید.
مکن تلخی، مبر امید
تو را بیمار سر برداشت، دستش گیر
ببین شهد لب پرخندهی او را چه گوید
چه کس در راه پوید
پریشان و به دل افسرده
بیابان سنگها را، سنگها روی بیابان
اگرچه شهر رنج آورده بنماید فسرده
چراغ صبح میسوزد به راه دور، سوی او نظر با من
بخوان، ای هم سفر! با من
زنده باد و دست مریزاد