یادداشتی که دوسه روز پیش دربارۀ استاد مظاهر مصفا در کانالم نوشتم بیشتر مستند بود به گفتگویی که با مصفا کرده بودم. در آن یادداشت نوشتم:« از مصفا شنیدم خانم فرح پهلوی برای قصیدۀ «هیچ» نامهای به او نوشت و در کیسهای مخملین یک انگشتری نهاد و به شاعر صله داد».
دیروز در بیبیسی فارسی، گزارشی از آقای فرج بالافکن پخش شد که در آن آمده: «قصیدۀ «هیچ» که گفته میشود فرح پهلوی چنان تحت تأثیر آن قرار گرفت که انگشتر الماسی به خالق آن اهدا کرد». آقای بالافکن نگفته است در کدام منبع «گفته میشود» که خانم فرح پهلوی به مصفا انگشتر الماس اهدا کرد.
دیروز در مراسم ترحیم دکتر مصفا، استاد امیربانو کریمی به این بخش از گزارش بیبیسی واکنش نشان داد و گفت: «مصفا این شعر را به هوشنگ نهاوندی رئیس دفتر شهبانو داد و نهاوندی هم آن را برای شهبانو فرستاد و شهبانو هم یک انگشتر طرح «هیچ» کار پرویز تناولی برای مصفا فرستاد. آن انگشتر الماس نبود یک فلزی بود و الان هم پیش من است. ارزش آن انگشتر به این است که ایشان[= خانم فرح پهلوی] آن را فرستاده و همچنین هنر پرویز تناولی است» (نقل به مضمون).
روایت کاملتر قصۀ این انگشتر را از دکتر مصفا شنیدم . بخوانید:
«سال ۵۷ بود فکر کنم. وقتی که من رئیس مدرسۀ عالی [ علوم] اداری و قضایی قم بودم. هوشنگ نهاوندی [رئیس پیشین دانشگاه تهران] که رئیس دفتر [مخصوص] فرح بود، روزی تلفن کرد که جلسهای راجع به زبان فارسی برگزار میشود و شما تشریف بیاورید. جلسه در کتابخانۀ فرح در نیاوران بود. من که به آنجا رفتم از من کارت شناسایی خواستند من هم نشان دادم. از من یک خواهشی کردند و گفتند اشخاصی که میآیند کارت ندارند و ما آنها را نمیشناسیم. شما آنها را میشناسید و به ما معرفی کنید. من گفتم: این کار را نمیکنم. گفتند: چرا؟ گفتم: آنها خیال میکنند من در دربار شاه کار میکنم. به نهاوندی تلفن کردند که ایشان قبول نمیکند. نهاوندی به من گفت: آقا چه عیبی دارد که شما بایستید و این کمک را بکنید. خلاصه من قبول کردم. چند نفری آمدند و وقتی مرا آنجا دیدند، فکر کردند من در آنجا کارهای هستم و با من دست میدادند و روبوسی میکردند. در این جلسه که دربارۀ زبان فارسی بود، ایرج افشار، رعدی آذرخشی و محیط طباطبایی هم بودند. داخل کتابخانۀ فرح یک مجسمۀ «هیچ» بزرگی بود. از من خواستند که دربارۀ زبان فارسی صحبت کنم. گفتم: بحث و قصۀ زبان فارسی در این جلسه به اتمام نمیرسد و درست نمیشود شما بیایید در عوض فکری به حال شهر جنگزدۀ قم بکنید که خون بچههای هفدههجده ساله بر در و دیوارش تازه است. همه به هم نگاه کردند. نهاوندی خیلی مضطرب شد. ایرج افشار اینجا رندی کرد و گفت: حالا که این مجسمۀ «هیچ» تناولی را دیدیم، دکتر مصفا هم باید قصیدۀ «هیچ» خود را بخواند. دیگر افشار به قولی بحث را عوض کرد. من هم گفتم: بسیار خوب و میدهم خدمتتان و خلاصه دادم و آنها هم قصیده را برای خانم فرح فرستادند و دو هفته بعد از دفتر ایشان که در خیابان «ثریا» بود و حالا اسمش خیابان سمیّه شده است، تلفن کردند که شما یک امانت دارید و باید بیایید. گفتم: امانت چی است؟ گفتند: نامهای از علیاحضرت. گفتم: بفرستید. گفتند: نمیشود. رفتم و دیدم یک کیسۀ مخملی به همراه یک نامه است. کیسه را باز کردم دیدم یک انگشتری داخلش است که برای شعر«هیچ» به من هدیه شده بود».
https://t.me/n00re30yah