همین یک تکه کرباسست !
... و می بلعد بدون وقفه آن حلوای با زور و تقلا آمده از خوان غارت را
همین یک تکه کرباسست آقا جان
خوشا آنکس که وقت دست شستن از تعلق ها سبکبارست
و در پشت سرش جز رحمت و یاد نکویی نیست
امان از حرص و آز آدم خاکی
..... سه خرما را به یک یورش چپاند در دهان خویش
پسر یک چای دیگر هم بیاور شد گلویم خشک!
درون خاطرش اما
هزاران فکر رنگار نگ و مسخ و چرتکه انداز
برادر ها
مگر از قصه قابیل ....
ویا از فتنه قارون
همین یک تکه کرباسست از دنیا نصیب ما
و می گوید
و انبوه عزاداران
هزازان فکر رنگارنگ اندر سر
هزاران چرتکه در ذهن!