بعد مکثی و سلامی
دست در آغوش
روی هم را خوب بوسیدیم
چند سالی بود
بی خبر بودیم از حال هم و حالا
یکدیگر را باز می دیدیم
راستی او بود
با همان مهر و محبت
با همان رفتار
با همان دستان گرم دائما تبدار
چشم ها آن چشم
گونه و ابرو همان و
طرح چهره
با همان خط و خطوط
اما کمی پر رنگ تر انگار
زلف ها هم
-زانچه مانده-
بیشتر میل سپیدی داشت
چند رشته نیز
مشکی و...
نه
آنچنان که پیش از این ها بود
بلکه مثل دود
دودی
-نه سپید و نه سیاه
شاید
سپید تار-
چند لحظه مات
مو به مو
سرتا قدم
با بهت
همدگر را وارسی کردیم
خاطرات سالیان دور را
گویی به یک لحظه
پیش چشم خویش آوردیم
خواستم با او بگویم
-با هزار افسوس-:
«طی این دوران
چه کردی با خود آیا
که
نشسته بر سرت این گرد؟»
لب ز هم نگشوده
دیدم
لب ز هم وا کرد
گفت :
«زود آیا نیست
برسرت این برف پیری مرد؟»
بعد هم مثل همیشه
ناگهان خندید
من دگر چیزی نگفتم
- بی گمان
چون من که او را...
او مرا
بهتر زمن
می دید -
گرچه روشن گشته بودازدیدن هم
لیک
ابر اندوهی
بر فراز آسمان یادهامان
سخت
می بارید
#معراجیسیدمرتضی
@walehane