بهار میرسد از دوردستها، اما
هنوز من به زمستانِ سرد پابندم
به باغِ من نشکُفته جوانهای حتی
ببین به بختِ سیاهم چه تلخ میخندم
مرا چه عید و بهاری که رفتهام از دست
مرا حکومتِ بیباریِ زمستان بس
نه پایِ همرهی از دوستانِ دیرینه
نمانده راهی گریزی مرا ز پیش و ز پس
امید چاره نماندهست مردمان مددی!
که در حوالیِ شب جغد سایه گستردهست
در این کرانۀ دلتنگی و فراموشی
امیدِ معجزهای نیست، شب فزایندهست
سیام بهمن ماه یک هزار و سیصد و نود و هفت
#محمدجلیل_مظفری
http://t.me/barfitarinaghosh