.

.

ساقی نامه / اقبال مظفری


بده ساقی آن جامِ آتش‌سرشت

که کوته کنم قصۀ سرنوشت


بده تا دمی وارهم زین خمار

به نسیان دهم غصۀ روزگار


بده تا ز بیداد شرحی دهم

دمی از غمِ خویشتن وارهم


چه رفته‌ست این خیلِ اندوه را

که نالان کند قصه‌اش کوه را


دریغا که رفتند آزادگان

پریشان شدند عارفانِ جهان


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


بده ساقی آن بادۀ خانگی

که بر سر نهم تاجِ دیوانگی


بده تا به خیلِ خراباتیان

بسایم سراز عشق بر آسمان


بده تا به جان‌ها صفایی دهم

به نی در جدایی نوایی دهم


پُر از گریه‌ام خونِ دل می‌خورم

ز خونِ جگر همچو ساغر پُرم


بهار آمد و گل نیامد به بار

کسی شاخه‌ای گل نچید از بهار



بیا ساقی آن آب آتش روان

که آئینگی را ببخشد به جان


به من ده که تاریک و زنگاری‌ام

گرفتارِ اندوه و بیزای‌ام


گراز سینه‌ام بغضِ دل واکنم

از آن دامنِ خویش دریا کنم


چه پیش آمد این خاکِ غم دیده را

هم این سرزمینِ ستم دیده را؟


دگر چیره شد تیرگی نور را

بهایی نماندͦ  آتش طوررا


ز خیلِ ادب کس در این‌جا نماند

ز اهلِ ادب خیمه بر پا نماند°


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


بده ساقی آن نشئۀ کائنات

که روشن کند رمز و رازِ حیات


بده تا مقامات را طی کنیم

که شرحِ کراماتی از می کنیم


بده تا که دل را چراغان کنیم

از آن باغ دل را گل‌افشان کنیم


تبر را کِه رویاند در باغِ ما

کِه زد مُهرِ این داغ بر داغِ ما؟


ز داس و درو خاک بی‌بار شد

چمن حاصلش عاقبت خار شد


چه بیدادها رفت بر نسترن

چه پرپر شده خرمنِ یاسمن


کسی شرحِ این دادخواهی نگفت

که نسرین چرا در دلِ خون شکفت


به صحرا شقایق کفن‌پوش شد

چراغِ دلِ لاله خاموش شد


به باغ ارغوان داغدار آمده

بنفشه چنین سوگوار آمده


بده ساقی آن بادۀ خوش‌گوار

که مستی دهد جامِ شادی‌گسار


بده جرعه‌ای زان گشاینده راز

که گویم سخن ازنشیب و فراز


بده تا که ترکِ سر و جان کنم

به مستی غمِ خویش درمان کنم


چه گویم من از شرحِ این سرگذشت؟

که دوران به کامِ رفیقان نگشت


همه یک به یک خسته از جان شدند

ز نامردمی‌ها پریشان شدند


دگرعزمِ همداستانی نماندͦ

به دل رغبتِ مهربانی نماند


نشد بر سرِ عهد و پیمان یکی

نماندͦ از دلاورکسان بابکی


ـــــــــــــــــــــــــــــــــ


بده ساقی آن جامِ عقل‌آفرین

که باشد ز الماسِ نابش نگین


زمانش به عقل آفرین می زند

دوصد بوسه‌اش بر جبین می‌زند


بده تا به شوریدگی سرکشم

که چندی‌ست از غصه در آتشم


چه گویی که آنک بهار آمده‌ست

کدامین گلستان به بار آمده‌ست؟


#اقبال_مظفری 


https://t.me/joinchat/AAAAAEKCF61dHmskkML-UA

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد